دستانم می لرزند
سست تر ازهمیشه قدم بر می دارم
سایه های روشن
صداهای سیاه
گریه های سرد من
جیغ های خفاش...شبیه یک زن
زنی کبود
سرد
پروانه ای در جیب من
جیب تاریک من
پاهای بزرگ آن مرد
کنار درخت
و یک تبرسرخ
اشک های من
تپش های انگشتانم
و......لرزش
آسمان آبی
کلاغ سیاه
تبر آن مرد
رگ های خشک درخت
گرمی دستان مادر
جیغ های خفاش
علف های هرز
کبوتر سبز
آن مرد ...پدر
لبخند درخت
تپش انگشتان من

نمی گویم
غریبه نیستی نگویم
من غریبه ام
چطور بگویم؟!

من می خندم
بی سبب
گرچه هستند کسانی که براشان سخت است باور ان
بی سبب هم گاهی اشک ها می ریزم...
شاید این بی سببی خود سببیست!
|
روزی خواهم امد! و پیامی خواهم آورد.دررگ ها نور خواهم ریخت،وصدا خواهم در داد: "ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید! خواهم آمد!گل یاسی به گدا خواهم داد، زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید، کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،جار خواهم زد: آی شبنم،شبنم،شبنم!رهگذاری خواهم گفت:راستی را،شب تاریکی است، کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبررا بر گردن او خواهم آویخت. هر چه دشنام ازلب ها خواهم چید.هرچه دیوار،ازجا برخواهم کند. ابررا پاره خواهم کرد!من گره خواهم زد،چشمان رابا خورشید، دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه ها را با باد. بادبادک ها به هوا خواهم برد،گلدان ها،آب خواهم داد. آشتی خواهم داد، آشنا خواهم کرد. نورخواهم خورد. دوست خواهم داشت...
|
يكعده ناشناس تبهكار
در يك شب سياه، مرا
دستوپا بسته
در هفت سياهچال پيوسته
حبس كردهاند
و كليدش را سپردهاند
دست اين غول بيلبخند
كه با چهرۀ جعلي
و اخمهاي طبيعي
از قول من
هر روز با زمين و زمان قهر ميكند!

درخت بهار باشي
يا پاييز
فرقي نميكند
مرا از بيبرگي نترسان
كه من
لانهام را
ميان شاخههاي درهمتنيدهات
ساختهام...

به هرچه دل ببندی
طوفان
آن را خواهد ربود
مترسک
دم فرو بند
واشک را
در انبانت نگه دار
پای تو بر زمین
بسته است
و دستانت به کمر
وجودت
سخت پوشالی
بودنت
توهم اقتدار
نه از اهالی آسمانی
نه به زمین دلبسته ای
اهل کجایی مترسک؟
داغ کدامین سرزمین بر پیشانی توست؟
در کجا ریشه دوانده ای
که خدا هم
آفرینش تورا انکار می کند.
آی مترسک !
طوفان بعدی
کارت را خواهد ساخت
آرزو داری این پایان شوم را؟
زهی خیال باطل !
طوفان بعدی
تورا تهی می کند
اما بر نخواهد کند
افسوس
که رویاهایت هم
بر باد می رود
مترسک
مترسک حقیر
از آسمان طلب صاعقه کن
صاعقه
تمام تار و پودت را خواهد سوزاند
و تو مترسک
مترسک بیچاره
برای ابد
آرامش خواهی یافت.
از دشت، رفتهرفته، پريد آواز
از آن پرندهزار
تنها
پاييز روي دست مترسك ماند

بخواب دل من ...
بخواب دل من،
كه آسمان همیشه هست،
كه گریه همیشه هست ،
كه كوه همیشه هست ، كه درد هم...
بخواب دل من ،
كه تمرین ندیدن بر تو مبارك ..
.كه ندیدن و نشنیدن بر تو مبارك...
. كه خاكستری شدن بر تو مبارك.
بخواب ،
مثل آن كودكی كه پیچیده در زهدان مادر و رخ بر تابیده از دنیا...
گره خورده در تن خویش...
دیگر نخواهم گفت دلم گرفته ..
.دیگر نمیگویم دلم میسوزد...
دیگر نخواهم گفت دل تنگم ،
دلم تنگ نمیشود نه برای دستی ...
نه برای مهری...
نه برای نگاه معصوم كودكی ،
نه برای ماندن و رفتن ...
دیگر سراغ بیداریت نمیآیم ...
بخواب...
بخواب دل من...
زین پس منم و بیدلی !
من و زیستن بدون دل ،
دلی كه فقط برایم سوختن داشت و سایش...
سوختن داشت و شبهه ...
وقتی قامت رشیدی را خم شده ببینی ..
یا وقتی ببینی كه ویرانی هم ، خراب میشود...
وفتی همواره ببینی و ببینی و " بغض بباری" در دلت ،
چه سود از داشتن دل ، همان بهتر كه "بی دل" باشی و" بی آن" سر كنی ...
دلت دیگر بهانه نمیگیرد...
میشوی یك راننده ی بیخیال سوار بر ماشین خوشرنگی كه صدای
سیستمش ، گوش " خیابان " را میخراشد و می شوی همان عروسكی
كه جلوی ماشین تاب میخورد و
می خندد... ومی خندد... ومی خندد...و میخندد.
بخواب دل من....
بخواب....
حتی پس از مرگ هم دیگر " تو" را نمی خواهم ... " اهدایت "میكنم اگر
لایق اهدا باشی
میکشی
میمانی
میروم
دستهایت به خون من،
قشنگ
لبهایم به جام تو،
حرام
میستیزم
میزنی
میبندی
میگریزم
دشنه در دیس
قصد جان
مرگ یک روح سرکش
شاعر میشوم،
قاتل!
من مثل دیروز نیستم ولی تو مثل هر روزی

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


می گذاردت
بر سر دوراهی
کجا باید رفت؟؟





